سلام
بالاخره بعد از دو ماه و پنج روز أپ کردم و از این بابت خوشحالم
![]()
چهار سخن از چهار بزرگ
برای انسان های مصمم و جدی همیشه وقت و فرصت فراهم است.
RALPH WALDO EMERSON

به خاطر داشته باشید که هیچکس نمی تواند همیشه برنده باشد . حتی موفق ترین انسان ها
گاهی مزه ی شکست را می چشند ولی همیشه از پس امروز فردایی است .
MAXWELL MALTZ
کاملا طبیعی و منطقی است که شکست حاصل شود . اگر شکست نخورید موفقیت های بزرگ
بدست نمی آورید .
H.STANLEY JUDD

فرصت ها و شانس ها اغلب دربطن مشکلات و گرفتاری ها پنهان هستند .
ALBERT EINSTEN

نوشته شده توسط عسل در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت
تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي
برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز
شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان
هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند ..
بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند
آغاز
ارزش هر ادمي به اندازه ي حرف هايي ست که
براي نگفتن دارد
گذشته کتابي است که بايد بارها خواند واز






نوشته شده توسط عسل در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت
شکسپییر:
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی
لذت دیدن ستاره را هم از دست خواهی داد...!
نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت

عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و بزرگ
عشق همواره يکسان باقي ميماند اين انسان هايند که تغيير ميکنند
عشق فراموش كردن خود در وجود كسي است كه هميشه و
عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي
عشق يعني ترس از دست دادن تو
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
من براي سال ها مينويسم ...سال ها بعد كه چشمان 

نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط عسل در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت
« در توحید باری »
« سخنی چند در عشق »
مرا کز عشق به ناید شعاری مبادا تازیم جز عشق کاری
فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است همه صاحبدلان را پیشه این است
جهان عشقست و دیگر زرق سازی همه بازیست الا عشق بازی
اگر بی عشق بودی جان عالم که بودی زنده در دوران عالم
کسی کز عشق خالی شد فسردست گرش صد جان بود بی عشق مردست
اگر چه عشق هیچ افسون نداند نه از سودای خویشت وارهاند
مشو چون خر بخوردو خواب خرسند اگر خود گربه باشد دل دروبند
به عشق گربه گر خود چیر باشی از آن بهتر که با خود شیر باشی
نروید تخم کس بی دانه ی ِعشق کس ایمن نیست جز در خانه ی عشق
زسوز عشق خوشتر در جهان چیست که بی او گل نخندید ابر نگریست
شنیدم عاشقی را بود مستی و از آنجا خاست اول بت پرستی
همان گبران که بر آتش نشستند ز عشق آفتاب آتش پرستند
مبین در دل که او سلطان جانست قدم در عشق نه کو جان جانست
هم از قبله سخن گوید هم از لات همش کعبه خزینه هم خرابات
اگر عشق اوفتد در سینه ی سنگ به معشوقی زند در گوهری چنگ
که مغناطیس اگر عاشق نبودی بدان شوق آهنی را چون ربودی
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه نبودی کهربا جوینده ی کاه
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند نه آهن را نه که را می ربایند
هران جوهر که هستند از عدد بیش همه دارند میل مرکز خویش
گر آتش در زمین منفذ نیابد زمین بشکافد و بالا شتابد
و گر آبی بماند در هوا دیر به میل طبع هم راجع شود زیر
طبایع جز کشش کاری ندارند حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش به عشق است ایستاده آفرینش
گر از عشق آسمان آزاد بودی کجا هرگز زمین آباد بودی
چو من بی عشق خود را جان ندیدم دلی بفروختم جانی خریدم
ز عشق آفاق را پر دود کردم خرد را دیده خواب آلود کردم
کمر بستم به عشق